+
نوشته شده در
86/07/28ساعت 10:49 توسط نیما اوجانی
|

نزد خوابگزار رفتم:
وبه او گفتم:
قربان
در خواب دیدم که من
چو آدمیانم.
هر که پیرامون من است
آدمیزاد است.
صدا در دهانم
و نان در دستم
و راه میروم
وکسی در تعقیب من نیست!
با ترس و لرز فریاد کشید بر سرم:
پسرم
حرام است
تقدیر را مسخره کرده ای تو
پسرم...
وقتی می خوابی ، بخواب!
+
نوشته شده در
86/07/21ساعت 22:6 توسط نیما اوجانی
|
+
نوشته شده در
86/07/10ساعت 21:39 توسط نیما اوجانی
|
+
نوشته شده در
86/07/07ساعت 12:2 توسط نیما اوجانی
|
+
نوشته شده در
86/07/02ساعت 20:52 توسط نیما اوجانی
|